با مداد سبز
 نوشتم
بهار و عشق
 با قرمز
تابستان و تپش
با زرد
پاییز و خاطره
 با انگشت
 بر بخار پشت شیشه
 نوشتم
 زمستان و انتظار بهار

پيام هاي ديگران ()       link        ۱۳۸٩/۱/۱٤ - saman ....

 

تنگ غروب است
 و دلتنگی
 بسان حزن گویای حیاط مدرسه ای تعطیل
 روح را
به سوی غربت مجهولی می خواند
 و هزاران کلام ناگفته
 در هجوم یادها
 به یک آه ... بدل می شود

پيام هاي ديگران ()       link        ۱۳۸۸/۳/٢٠ - saman ....

 

در آستانه ی بشارت
 نه تکفیرشان کردم
 و نه نفرینشان
 تنها خندیدم
 نه بر معجزه شان
بر دستهایمان
 نه بر قیامتشان
 بر عدالتمان
نه بر تبذیرشان
بر حقارتمان
در آستانه ی ایات رسولان مبشر
تنها گریستم
بر دستهایمان
که به راستی می توانست حقیقت را مأمنی باشد
 و تنها گریستم
بر عدالتمان
که تبعیدش کردیم به بایگانی اساطیر
و سرانجام
 رسولان فقیر با ایت کوچکشان بر حقارتمان نازل شدند


پيام هاي ديگران ()       link        ۱۳۸٧/۸/٢٥ - saman ....

 

 

 

پدر روزنامه می‌خواند اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می‌شود. حوصله پدر سر رفت و صفحه‌ای از روزنامه را که نقشه جهان را نمایش می‌داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد.
«بیا! کاری برایت دارم. یک نقشه دنیا به تو می‌دهم، ببینم می‌توانی آن را دقیقاً همان طور که هست بچینی؟»
و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. می‌دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است. اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه کامل برگشت.
پدر با تعجب پرسید: «مادرت به تو جغرافی یاد داده؟»
پسر جواب داد: «جغرافی دیگر چیست؟ پشت این صفحه تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنیا را هم دوباره ساختم.»

 

پيام هاي ديگران ()       link        ۱۳۸٧/٥/۱ - saman ....

 

من می‌توانم تمام عمرم را صرف نگریستن به زندگی تو کنم: نمایش عقل هرگز کسل‌کننده نیست. حرکات تو برای ورق زدن صفحات کتابی که هرگز وقت خواندن آن را نخواهی داشت. شیوه‌ی تو برای آن که کاری را به خوبی به پایان برسانی، کاری که به خاطر آن باید تنهایی‌ات را به ازای مقدار ناچیزی پول از دست بدهی همه چیز زندگی تو برای من عمیقاً آموزنده است. من اگر بخواهم شهامت و بزرگواری زندگی را بشناسم، کافی است که به تو نگاه کنم و آن چه را می‌بینم، بنویسم.
من از وقتی تو نوشته‌هایم را می‌خوانی، می‌نویسم. از وقتی اولین نامه را نوشتم. نامه‌ای که نمی‌دانستم مفهومش چیست. نامه‌ای که معنایش را تنها در چشمان تو می‌یافت. من هیچ‌گاه بیش از سه جمله‌ی‌ اول این نامه چیزی‌ ننوشته‌‌ام:
هیچ باوری نداشتن. منتظر چیزی نبودن. امید داشتن به آن که روزی اتفاق بیفتد. کلمه‌ها از زندگی ما عقب هستند و تو همیشه از آن چه من از تو انتظار داشتم جلوتر بودی.
یک نفر اینجاست که تا همیشه شریک اندوه تو نیز هست و هر زمان به آسمانش برگردی، از شادمانی پر خواهد گرفت...

 

 

 

پيام هاي ديگران ()       link        ۱۳۸٧/٤/٢٢ - saman ....

 

وقتی که 
 واژه
 فقط واژه است
 باید پی چیزی فراتر بود
 در توضیح حیات
 آنجا که نابینایی
 آهسته می پرسد
 زیبایی چیست ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()       link        ۱۳۸٧/٤/۱۱ - saman ....

 

 آنجا که
زنگهای خوشبختی
خاموش می شود
 در واژگونی بخت
 بر آنم
 تا به رقص برخیزم
بر ویرانه های خیال
 و کودکانه
 گوش
 به زنگوله ی فرداها بسپارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()       link        ۱۳۸٧/٢/٢٤ - saman ....

به کنار! به کنار! تا تصویرهای ِ دور و نزدیک را ببینم بر پرده‌های ِ افق

 

 

 

میان ِ آرزوهای‌ام خفته‌ام.
آفتاب ِ سبز، تب ِ شن‌ها و شوره‌زارها را در گاه‌واره‌ی ِ عظیم ِ کوه‌های ِ
یخ می‌جنباند و خون ِ کبود ِ مرده‌گان در غریو ِ سکوت ِشان از
ساقه‌ی ِ بابونه‌های ِ بیابانی بالا می‌کشد;
و خسته‌گی‌ی ِ وصلی که امیدش با من نیست، مرا با خود بیگانه می‌کند:
خسته‌گی‌ی ِ وصل، که به‌سان ِ لحظه‌ی ِ تسلیم، سفید است و شرم‌انگیز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()       link        ۱۳۸٧/٢/۱٥ - saman ....

 

 مست
از کهن باده ی رنج
سجده کردم
 درد انسان را
 در پای هبوط
آنجا که سقوط
 از بام بلند باورها
 بلور یقین را

در تقدس شک
 می شکند
 و خواب خوش را
 در هجوم تردید


 

 

 

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()       link        ۱۳۸٧/٢/٥ - saman ....

 

هجوم سهم یک احساس
 از رقص پرده ای
 در انفعال اینه
 با هیاهوی باد
 میرساند دل را
 به وقوف ترد رابطه ها
 و رقم می خورد
 خاطره ی مکرری
 در ذهن روشن اینه
 و شعور ازلی باد

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()       link        ۱۳۸٧/۱/۱٧ - saman ....